تبليغاتX
<-بگذار بخوابم->
       

كاربر مهامان خوش آمديد

 

 

 

درباره

   
 

 

نويسندگان
   
 

 

آمار
 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button

 
 
 

 

 


نامه های هفتگی به بابا

 

نمی دانم با پل یه طرفه چه باید کرد؟

نمی دانم چطور حرف ها و اشک ها و خنده هایم را به گوش ات  برسانم

نمی دانم چرا چشمهایت را بستی و منو فراموش کردی

نمی دانم چرا با دستانت لحظه لحظه خاطراتمان را پاک می کنی

نمی دانم چرا تحریم عاطفه ات به پایان نمی رسد

نمی دانم چرا بابا دیگر آب نمی دهد

نمی دانم چرا بابا نان نمی دهد

نمی دانم چرا بابا نمی پرسد؛ خبری از نامه هایت نیست

نمی دانم چرا بابا دیگر بابا نیست

نمی دانم چرا بابا ، نا گاه آهنگ سفر کرد

نمی دانم چرا نمی توانم تا سال آینده صبر کنم تا شاید تولدی شود بابا حالی بپرسد

نمی دانم چرا بابا از شهر فرشته ها خبر نمی گیرد

 نمی دانم چرا بابا به خوابم نمی آید

 نمی دانم چرا خداوند آنانی را که بابا را از من می گیرند از کره زمین نمی گیرید

نمی دانم کی این نمی دانم هایم به پایان می رسد

نمی دانم کی :بابا در زیر باران می آید

نمی دانم کی :با آمدن بابایم کلبه احزانم گلستان می شود

 

نمی دانم چرا بابا نمی  بپرسد دخترم کجایی ؟

 

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 13 آبان1388>


نامه های هفتگی بابا لنگ دراز

 

رهگذران راه را برای روحانیون باز کرده ، تاج گلها را می شمردند و در حال حرکت علامت صلیب را روی سینه هایشان رسم می نمودند بعضی از این رهگذران کنجکاو سوال می کردند چه کسی به خاک سپرده می شود ؟

                                                                  بوریس پاسترناک

 

کتاب را می بندم و از پنجره به بیرون به قله کوه خیره می شوم نمی دانم چند روز است اما مدتی ست طولانی که روی تخت خواب بستری هستم هر زمان که به قله خیره می شوم یاد داستانی می افتم که برایم تعریف کردی . قصه ان مردی که با دو کوزه پر از آب به قله می رود غافل از این که یکی از کوزه ها ترک خورده و اب از آن چکه می کند مرد وقتی به قله می رسد و کوزه خالی می بیند ... اما هنگام باز گشت متوجه می شود که از چکه های آب گیاهانی روی زمین سنگی رویش کرده یادم هست من گفتم ان کوزه شکسته من هستم که مرا حمل می کنی و تو اخم کردی و گفتی دختر رویش گیاه را از یاد بردی ؟ راستش هر زمان که در بیماری به سراغم می آید تنها این خاطرات هست که باعث می شود سر سختانه و با آرامش با آن مقابله کنم و یقینم هر روز که با لبخند به زندگی بیدار می شوم به پنجاه درصد زندگی بیشتر می شود و گیاهان بیشتری را می بینم که می رویند و زندگی ام را سر سبز می کنند

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌پنجشنبه 19 شهریور1388>


نامه های هفتگی بابا لنگ دراز

 

بابا لنگ دراز عزیز سلام

شبی ارامی ست .گاهی صدای پای نسیمی آرام را در میان شاخه های در ختان در هم پیچیده حیاط می شنوم اما با هیاهوی بوق زندگی ماشینی چون اهی بر شیشه محو می شود . به در ختان نگاه می کنم یاد حرف هایمان می افتم نمی دانم یادت هست یا نه؟ ؛ گفتی : رشته ام به چوب نیاز دارد گفتم حیاط خانه مان پر از درخت است و تو خندیدی هنوز آن شب پاییزی با صدای باد شدید و خش خش برگها که یکی یکی بر زمین ولو می شدند و جان می دادند را یادم هست

امشب شب تابستانی ست و از ان شب خیلی می گذرد ، ذهن ما ادم ها عجب چهار دیواری جالبی دارد همه وقایع دست نخورده گویی همین دیروز اتفاق افتاده در ان جای دارند چه خلقتی هستیم و خود خبر نداریم . داشتم می گفتم امشب بر عکس آن شبهای پاییزی آرام است گاهی صدای گریه کودکی این سکوت را می شکند پارک را که یادت هست آن درخت چنار وسط پارک ، آه که چه منظره زیبایی دارد این درخت ؛ ارام و با وقار قد علم کرده آن قدر شاخه هایش متواضع اند که گویی می خواهند بر قدم گاهت بوسه زنند .

بابی عزیز نمی دانم حالا کجایی و چکار می کنی اما من همان جای همیشگی هستم شهر فرشته ها را می گویم اما این بار در شهر چشم هایم را شستم و جور دیگر نگاه می کنم همان طور که به من آموختی . می دانم مدتی استاد دانش آموزی چون من بودن سخت است طاقت فرسا ،خوب پیش رفتیم اما دانش آموزت نتوانست پایان نامه موفقی رو ارائه بده و روفوزه شد انسان جایز الخطاست اما جای جبران هم در کنارش همیشه است . دوباره رو همون پایان نامه کار می کنم فقط فرقش اینه که این بار تنهایم اما درس های بابایم و استادم را خوب یاد گرفتم و یکی یکی لباس عمل می پوشانم و می دانم و ایمان دارم که چنان پایانی رو ارائه دهم که تمام فرشته های شهر بهت زده بایستند و من آزاد در حالیکه تک تک آن درس ها را لمس کرده و با پای برهنه در ساحل قدم زده و با تمام وجود خود را به دریا بسپارم و زمینی شوم ، اره بابا منتظر اون روز پیروز باش .

بابا هر هفته منتظر نامه هایم باش . راستی تولدم رو که یادت نرفته ...11 مرداد .

دخترت بارونی

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌سه شنبه 6 مرداد1388>


 

  • با سلام خدمت دوستان عزیزم بعد از مدتها می تونم دوباره به جمع دوستان بیام
  • باید بگم خیلی دلم تنگ شده بود  نمی دونستم این محیط مجازی این قدر ها ادم رو پای بند می کنه که حتی بعد از ۷ ماه دوری اما بازم نتونی فراموشش کنی .. شاید این محیط مجازی باشه اما مردمانش نیستن ...
  • امشب ان هستم شاید تا دیر وقتها شاید برای همیشه.....
  •  منتظر دوستان

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 24 تیر1388>


تقدیم به بابا لنگ دراز

 

سنگینی برف کولاک می کرد . زمین سرد ، آسمان مملو از خشم و قلب سخت از اندوه و وهم .انگار هیچ یک سر اشتی با طبیعت را ندارند درختان در هم پیجیده ،شکسته ،

 

منزوی از سکوت دهشتناک غرش آسمان و باران در میان این سن کولاک خود نمایی می کردو قطره قطره از خشم طبیعت در زمین فرو می رفت گویی هرگز قصد بیرون امدن را ندارد.

 

پرنده کوچک دیگر از رمق افتاده بود و یارای مقابله با این جماعت در هم کوبیده را نداشت پشت سر نگریست اری راه پیش را ندارد و راه پس را هم .. اما در قلبش چراغی سو سو می کرد که راهنما راهش بود قوت قلبش ، قلبی که از شوق دیدار می تپید ، تپشی که زخم سوزناکش را به باد می سپارد امید جلو رفتن را با بالهای شکسته را به او می داد . همچنان خود را به زمین می کششاند و خطی به سرخی دانه های انار از تلاشش بر زمین یخ بسته نقش می بست  چشمانش دیگر سویی نداشت اما چراغ امید همچنان می درخشید .

از دور نور امید نمایان شد او تلاش می کرد تلاش اما نه انگار زمان متوقف شده بود..هر لحظه کلبه نزدیک تر می شد ضربان قلبش بیشتر و روزنه نوری که از کلبه نمایان بود تصویر زندگی را برایش تداعی می کرد تصویر عشق ، تصویر مهر ، تصویر امید .. با قلبی از جا کنده به درون کلبه نگریست ..مرد با چشمانی درخشان به زن زل زده بود و سیخی که پرنده ای به سلابه کشیده و بریان در دستش بود چشم را خیره می کرد و قلب را خاموش .و ناگهان آسمان سکوت کرد زمان ایستاد 

زندگی خاموش و کلمه دوستت دارم در فضا پیچید ...

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 24 تیر1388>


 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود :

نامه ای به خدا !!!


با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.

دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است

و من دو نفر از دوستانم ر ا برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم .

هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.

نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.

تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:

نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم.
چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم ؟

به لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان  اداره پست آن را برداشته اند …!!!

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌یکشنبه 4 اسفند1387>


فقط من

 

 

اما ...

من ؛

در کشمکشهای من و تو ...

و

ما شدن

سرازیر می شوم در خود ...

 

می شکنم در میان ادمک های تو خالی و متحرک

و

اغاز می کنم ... زندگی را ...

........

اینجا کجاست ؟؟!....

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌یکشنبه 14 مهر1387>

 

منوي اصلي

 
 
 

 

موضوعات

 
 
 

 

آرشيو ماهيانه

 
 
 

 

پیوندهای روزانه
 
 
 

 

پیوندها
 
 

آرشيو پيوندها

 

Design By Amirreza Keypour © 2008