تبليغاتX
<-بگذار بخوابم->
       

كاربر مهامان خوش آمديد

 

 

 

درباره

   
 

 

نويسندگان
   
 

 

آمار
 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button

 
 
 

 

 


 

 

 

 

عشق :

نمی دانم چرا هر زمان نامی از عشق برده می شود همه چشمها به سمت زمینی بودن ان دوخته می شود . اری قبول دارم انسان و زمینی ست اما نباید فراموش کرد انسان روح دمیده خداوند است پس می تواند اسمانی باشد اگر خود بخواهدو اما .......

 

کلمه عشق مفهومش بس فراتر از ذهن بشر است چرا عشق ذره ای از نام خداست

پس در صبحت از ان باید بسی محتاط حرف زد .نمی دانم تا چه اندازه مفهوم این کلمه مقدس را درک و فهمیده ام و با روحم اجین شده . اما می دانم که انسان از بدر تولد با روح دمیده خداوند که همان عشق است پا به عرصه این دنیا شلوغ و بی رحم می گذارد دنیایی که نه می بیند و نه حس می کند و نه می شنود دنیای بس وهم انگیز......

انسان رشد می کند و این موجود مقدس نیز رشد می کند و این انسان است که ان را به کمال می رساند و یا به قعر سقوط !

انسان محکوم به عاشق بودن است او عاشق است خواه وناخواه خواسته و ناخواسته و خداوند معشوق ، صفتی که مختص دات پرورگار است و انسان از ان بی بهر. آن رگ مبتلایی که بین دو انسان رخ می دهد محبت است که نهایت ان دوست داشتن ست اری کلمه ی که بارها بارها از ان به سادگی به اسانی یک آب خوردن چون رهگذرایی گذشته ایم. پس محبت و دوست داشتن را عشق زمینی می نامیم زمین نامی که فانی ست اه که عشق ان نیز فانی ست چرا که با عشق قویتری که وجود دارد و یا شاید به وجود ایدعشق ات کمرنک کمرنگتر خواهد شد تا انجه که تا ابد به باد فراموشی سپرده می شود......و تا ابد فراموش خواهی شد!

در این که ایا عشق به سراغ انسان می اید یا انسان به سراغ ان بحثی نمی کنم اما همین قدر می دانم انسان و عشق محکوم به با هم بودن اند.

 

اری این است داستان عشق باران روشن.

 

 

 

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌دوشنبه 25 دی1385>


 

خدایا ......

 

گوشه اتاق همراه با تنهایی که نام دوست را یدک میکشد، نشسته ام. کاش می توانستم به او بگویم : گلیم ات را از آب بکش، وگرنه سرنگون در دریای زندگی می شوی

اینها را به خود می گویم . دچار دوگانگی شده ام . احساس می کنم دارم به خود ظلم می کنم بی انکه ظلمی کرده باشم و شاید به دیگران ظلم می کنم

نمی دانم .ایا به راستی ظلم می کنم؟!

هر روز صفحه ی از دفتر زندگی ام ورق میخورد بارش باران را می بینم و سکوتش را حس می کنم و در خود شکستنش را می شنوم و با این حال  نمی دانم در کجا هستم به راستی به کجا رسیده ام؟!

بین یک سلام و خداحافظی چقدر فاصله هست خدایا کمکم کن فرصت ماندن ندارم

عمر می گذرد چون باد . خدایا به کجا رسیده ام تا مقصد نهایی چقدر راه در پیش است . ایا هم سفری هست؟؟!

سلام یا خداحافظی انتخاب با کی ست؟؟

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌یکشنبه 17 دی1385>


امشب صدای خدا رو نمی شنوم

 

شب سختی رو گذروندم . به حرفای خودم و او و خدا فکر کردم , بعضی وقتا سرکوب کردن احساسات از جون کندن هم سخت تره . اگه به زبون هم بیاری متهم به زود باوری می شی . نمی دونم, آه باران سخت می گیری سخت.

نماز صبح رو که خوندم تصمیم گرفتم با هر چی که بدم می اد روبه رو شم کاری رو انجام بدم که ته قلبم از انجام دادن اون کار بدش می اد. برای اغاز به سراغ لینک ام رفتم و کامنتی فرستادم که خودم هم به درستی متن اش ایمان نداشتم . کامنت رو فرستادم اما به همراهش ویندوز سیستم هم پرید نمی دونم شاید سیستم هم می خواد امروز بد باشه, به صدا خواب پاسخ دادم و به خواب رفتم....

می خواستم تخت خواب و مرتب کنم اما نه امروز یه روز دیگه است . به ابجی زنگ زدم .. می خوام برم خرید.... اما باران تو که از روز ابری بدت می اد بری بیرون اونم واسه خرید ... مثل همیشه تسلیم خواهر لوسش باران شد .

جلوی اینه نشستم و صورتم رو نقاشی کردم , زشترین دختر دنیا رو توی اینه می دیدم اما ابجی یه چیزه دیگه می گفت : آه باران چقدر ....

مانتو کفش و روسری .. همه یه رنگ و ناگهان ارتفاع و رها شدن ....اما باران تو که از یکرنگ پوشیدن بدت میاد این صدای ابجی بود که من به خود اورد. ابجی باید می رفت یسنای کوچکش توی خونه تنها بود پیاده به راه افتادم , بارون شدیدی شروع به باریدن گرفت خیس خیس شده بودم رفتم به کافه گوارا...باز ارتفاع و رها شدن ... چی سفارش می دید خانم ...و نگاه سنگین اش مرا به خود اورد . حتما حسابی بارون رنگای صورتم را به هم ریخته بود که خیره نگاهم می کرد , از چی بدم می اد , آه نسکافه .....

توی اینه به خودم نگاه کردم , این رنگای بد جوری رو صورتم جا خوش کردند , قرمزی لبام , اه لعنتی کاش زشت بودند. یه دختر و پسر محو خلوت خودشون بودند اول اشنایی شون بود حرفاشونو می شنیدم اونا اول ساحل دریای عشق بودند حالا کو تا طغیان و امواجش... من که با این دنیاها اشنایی ندارم پس چرا در این مورد حرف می زنم .

سنگینی نگاهی حالم را بهم می زد از کافه بیرون زدم چتر باز نشده توی دستم بود و برام مهم نبود مقنعه ام عقب رفته و سرتاپام خیس خیسه.پیرمردی از سر افسوس نگاهی به من کرد: جوونای امروزو...

می خواستم به پارک برم اما یه دیونه تر از من اونجا بود زیر بارون سیگار می کشید.

روی تخت دراز کشیدم دست مادر رو حس کردم بارانم تب داری ..مادر می خوام بخوابم .....

دل اسمون هم مثل دل من گرفته و می باره. دستامو رو گوشم می ذارم چقدر از صدای باریدن بدم می اد _اصلا از هر چی بارانه بدم می اد چرا امشب صدا خدا رو نمی شنوم و قلعه سکوت اتاق با هق هق ام فرود ریخت .آهه احساسات سرکوب شده ام یا تا وان غرور به زبان نیامده ام یا نفرین کامنت فرستاده شده ام ... نمی دانم کدومش بود که همه چیز حتی ویندوز, رو هم پروند..

چرا صدا خدا رو نمی شنوم

 

 

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 6 دی1385>

 

منوي اصلي

 
 
 

 

موضوعات

 
 
 

 

آرشيو ماهيانه

 
 
 

 

پیوندهای روزانه
 
 
 

 

پیوندها
 
 

آرشيو پيوندها

 

Design By Amirreza Keypour © 2008