شب سختی رو گذروندم . به حرفای خودم و او و خدا فکر کردم , بعضی وقتا سرکوب کردن احساسات از جون کندن هم سخت تره . اگه به زبون هم بیاری متهم به زود باوری می شی . نمی دونم, آه باران سخت می گیری سخت.
نماز صبح رو که خوندم تصمیم گرفتم با هر چی که بدم می اد روبه رو شم کاری رو انجام بدم که ته قلبم از انجام دادن اون کار بدش می اد. برای اغاز به سراغ لینک ام رفتم و کامنتی فرستادم که خودم هم به درستی متن اش ایمان نداشتم . کامنت رو فرستادم اما به همراهش ویندوز سیستم هم پرید نمی دونم شاید سیستم هم می خواد امروز بد باشه, به صدا خواب پاسخ دادم و به خواب رفتم....
می خواستم تخت خواب و مرتب کنم اما نه امروز یه روز دیگه است . به ابجی زنگ زدم .. می خوام برم خرید.... اما باران تو که از روز ابری بدت می اد بری بیرون اونم واسه خرید ... مثل همیشه تسلیم خواهر لوسش باران شد .
جلوی اینه نشستم و صورتم رو نقاشی کردم , زشترین دختر دنیا رو توی اینه می دیدم اما ابجی یه چیزه دیگه می گفت : آه باران چقدر ....
مانتو کفش و روسری .. همه یه رنگ و ناگهان ارتفاع و رها شدن ....اما باران تو که از یکرنگ پوشیدن بدت میاد این صدای ابجی بود که من به خود اورد. ابجی باید می رفت یسنای کوچکش توی خونه تنها بود پیاده به راه افتادم , بارون شدیدی شروع به باریدن گرفت خیس خیس شده بودم رفتم به کافه گوارا...باز ارتفاع و رها شدن ... چی سفارش می دید خانم ...و نگاه سنگین اش مرا به خود اورد . حتما حسابی بارون رنگای صورتم را به هم ریخته بود که خیره نگاهم می کرد , از چی بدم می اد , آه نسکافه .....
توی اینه به خودم نگاه کردم , این رنگای بد جوری رو صورتم جا خوش کردند , قرمزی لبام , اه لعنتی کاش زشت بودند. یه دختر و پسر محو خلوت خودشون بودند اول اشنایی شون بود حرفاشونو می شنیدم اونا اول ساحل دریای عشق بودند حالا کو تا طغیان و امواجش... من که با این دنیاها اشنایی ندارم پس چرا در این مورد حرف می زنم .
سنگینی نگاهی حالم را بهم می زد از کافه بیرون زدم چتر باز نشده توی دستم بود و برام مهم نبود مقنعه ام عقب رفته و سرتاپام خیس خیسه.پیرمردی از سر افسوس نگاهی به من کرد: جوونای امروزو...
می خواستم به پارک برم اما یه دیونه تر از من اونجا بود زیر بارون سیگار می کشید.
روی تخت دراز کشیدم دست مادر رو حس کردم بارانم تب داری ..مادر می خوام بخوابم .....
دل اسمون هم مثل دل من گرفته و می باره. دستامو رو گوشم می ذارم چقدر از صدای باریدن بدم می اد _اصلا از هر چی بارانه بدم می اد چرا امشب صدا خدا رو نمی شنوم و قلعه سکوت اتاق با هق هق ام فرود ریخت .آهه احساسات سرکوب شده ام یا تا وان غرور به زبان نیامده ام یا نفرین کامنت فرستاده شده ام ... نمی دانم کدومش بود که همه چیز حتی ویندوز, رو هم پروند..
چرا صدا خدا رو نمی شنوم