تبليغاتX
<-بگذار بخوابم->
       

كاربر مهامان خوش آمديد

 

 

 

درباره

   
 

 

نويسندگان
   
 

 

آمار
 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button

 
 
 

 

 


قلبی که پیدا شده بود!

 

قلبي كه پيدا شده بود!
ديروز شيطان رادر حوالي ميدان ديدم، بساطش را پهن كرده بود وفريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، توي بساطش همه چيز بود:غرور،حرص،دروغ و خيانت.جاه طلبي و قدرت.هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي ميداد.بعضي ها تكه اي از قلبشان رامي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را بعضي ايمانشان را ميداند و بعضي آزادگيشان را و شيطان ميخنديد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.انگار ذهنم را خواند، خنديد و گفت : من كاري با كسي ندارم ، فقط گوشه اي بساطم را پهن كردم و آرام نجوا ميكنم و كسي را مجبور به خريد نمي كنم .آدمها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش راندادم. آنوقت گفت: البته تو با اينها فرق ميكني. اينها ساده اند و گرسنه.به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم آمد اما حرفهايش شيرين بود. گذاشتم حرف بزند .و او هي گفت و گفت. ناگهان چشمم به جعبه عبادت افتاد؛ دور از چشم شيطان آن را برداشتم و با خود گفتم : بگذار يكبار هم شده كسي از شيطان چيزي بدزدد و او فريب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه كوچك عبادت را باز كردم . توي آن اما جز غرور چيزي نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم. دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود. فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم . مي خواستم عبادت دروغي اش را توي سرش بكوبم و قلبم راپس بگيرم.به ميدان رسيدم اما شيطان نبود. آنوقت نشستم و هاي هاي گريه كردم، از ته دل. بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم

                 ؟   هدیه ایی از دوست

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌شنبه 28 بهمن1385>


سرانجام....

 

سرانجام و عاقبت انسان

 

خوشبخت: کسی است که ایمان دارد و خدا را بندگی می کند.

 

بدبخت: کسی است که کفر پیشۀ خود کرده و گناه می کند.

 

خوشبختی و بدبختی: دو صفت برای انسانند.

 

خوشبخت کردن و بدبخت کردن: دو صفت تکوینی خداوندند.

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌پنجشنبه 12 بهمن1385>


خدایا چه غریبانه هستم....

 

خدایا چه غریبانه هستم....

 

روح و روان چه تازه می شود وقتی در ارتفاع هستی انجا که با تمام وجود پرنده بودن

را حس میکنی. سکوت وارامش و رها شدن را و حس تهی شدن از تمامی انچه تو را اسیر کرده . نه بغض ، نه اشکی و نه صدای شکستنی می اید .انجا که حتی مرگ هم وسعت زجر صبوری ات را نمی داندو نمی فهمد و خود می دانی و بس.

انجا که صداقت خود بودن را با تمام احساس به خورشید یادگاری می دهی و خود می دانی عمق این صداقت را.

انجا که کوه تکیه گاه توست و چه احساس ارامش می کنی از این تکیه گاه ، پشتوانه ایی بی ادعا و خالی از هر توقع که با  سکوت وابهت به فلک کشیده اش تو را به عمق خلقت خداوند می برد .چه تکیه گاهی چه تکیه گاهی؛ انچه که در زمین کیمیاست

....!!

خدایا چه غریبانه هستم وقتی در روی زمین جای پاهایم را می بینم ردی که هرگز با ان انس نگرفتم پس چرا اینجا ردی از من باقی نمی ماند پاهایم کجا هستند.....؟!  خدایا من این را نمی خواهم ؛ می خواهم زجه بزنم و فریاد بزنم من این را نمی خواهم ، نمی خواهم!

به زمین می ایم رودخانه پرتلاطم مغرور وطغیانگر به استقبالم می اید میدانم میخواهد مرا ببلعد راه گریزی نیست باید سفر کرد پا به دورنش میگذارم با تمام وجود جسمم را می فشارد فشارش تا مغز استخوانم رخنه می کند به پشت سر نگاه می کنم سکوت و ارامش کوه مرا امیدوار می کند . امید مرا یاری می کند از ان می گذرم اما دیگر نای رفتن ندارم پاهایم مرا نمی کشیدند و از زمین کنده نمی شدندنفس در سینه حبس شده بود. موهایم به هر سو پریشان شدند می دانستم این باد است مرا به مبارزه می خواند نگاهم دیگر سویی نداشت خورشید هم رفته بود ...............!

ناگاه صدایی شنیدم .....

نفس ها به شمارش افتادند.به پشت سر نگاه کردم صدای لبخند! . اه این کوه ست که لبخند می زند لبخند . لبخند ....

و این تنها یادگاری از او بود؛ یادگاری که تا ابد در قلبم خواهد ماند

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌سه شنبه 3 بهمن1385>

 

منوي اصلي

 
 
 

 

موضوعات

 
 
 

 

آرشيو ماهيانه

 
 
 

 

پیوندهای روزانه
 
 
 

 

پیوندها
 
 

آرشيو پيوندها

 

Design By Amirreza Keypour © 2008