چه زود گذشت !

گرفته شده توسط باران روشن
لحظه های بارونی زمان می گذرند و ندای اواز سال نو را سر می دهند و اما من چون همیشه ؛ تکراری از هزاران تکرار ، هنگام تحویل سال نو در اتاقم در سکوت با سفره هفت سین کوچکم به انتظار نشسته ام . به انتظار مبدل شدن لحظه های شیرین حالم به گذشته ، اه که چگونه گذشته را مادام زنده نگاه دارم ، گذشته را دوست دارم دوست دارم .....
***
تنها صفیه مهربان ترین همرازم مجوز ورود به هنگام تحویل را به اتاقم دارد ، در کنار سفره کوچکم نشسته اما حق شکستن حرمت سکوت اتاقم را ندارد . هر دو غرق در سرزمین افکارمان هستیم . هر دو به انتظار هلهله بهار تازه. به چهره اش خیره می شوم نمی دانم چرا از انعکاس نگاهم فرار می کند تبسم می کنم شاید ارام بگیرد . گوش می سپارم به اطراف اما جز صداهای خانواده که از جای جای نقطه ایران امده اندو خانه را به مرز انفجار رساندند چیز دیگر نمی شنوم ؛ من به دنبال صدای پای بهار هستم میدانم که ارام می اید چون نم نم باران که تراوش اش را به شیشه پنجره اتاقم می بینم .
***
به حال می اندیشم که تا لحظاتی دیگر به گذشته ملحق می شود ، به اینده می اندیشم ؛ که راهش را پیاده طی خواهم کرد ، چرا که نه سواری می دهم و نه ، به انتظار سواری خواهم بود . ایستگاه های هراس را نابود کرده ام .
تنها زمانی هراس خود را از سفر از دست دادم که در اغاز یک سفر اندیشیدم :امروز با هر هراسی که روبه رو می شوم واژه اولین هراس همان اغاز سفر جایگزین ان می شود و من نمی توانم از ادامه سفر باز بایستم..... من محکوم به ادامه هستم ما محکوم به زندگی کردن هستیم .........
و باز خود و صفیه را می بینم دست به صورتم می کشد نمی دانستم که نم نم باران چشمانم هم سرازیر شدند ، تنها من می دانم دلیل این بارش بی امان را ؛ جدا شدن ا زگذشته تا چند لحظه دیگر ..... چه زود گذشت !
نه امدنم را دیدی و نه رفتنم را ؛ حتی بی خداحافظی نقطه دار