تبليغاتX
<-بگذار بخوابم->
       

كاربر مهامان خوش آمديد

 

 

 

درباره

   
 

 

نويسندگان
   
 

 

آمار
 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button

 
 
 

 

 


چه زود گذشت!!!

 

چه زود گذشت !

 

                                      گرفته شده توسط باران روشن

لحظه های بارونی زمان می گذرند و ندای اواز سال نو را سر می دهند و اما من چون همیشه ؛ تکراری از هزاران تکرار ، هنگام تحویل سال نو در اتاقم در سکوت با سفره هفت سین کوچکم به انتظار نشسته ام . به انتظار مبدل شدن لحظه های شیرین حالم به گذشته ، اه که چگونه گذشته را مادام زنده نگاه دارم ، گذشته را دوست دارم دوست دارم .....

                                   ***

تنها صفیه مهربان ترین همرازم مجوز ورود به هنگام تحویل را به اتاقم دارد ، در کنار سفره کوچکم نشسته اما حق شکستن حرمت سکوت اتاقم را ندارد . هر دو غرق در سرزمین افکارمان هستیم . هر دو به انتظار هلهله بهار تازه. به چهره اش خیره می شوم نمی دانم چرا از انعکاس نگاهم فرار می کند تبسم می کنم شاید ارام بگیرد . گوش می سپارم به اطراف اما جز صداهای خانواده که از جای جای نقطه ایران امده اندو  خانه را به مرز انفجار رساندند چیز دیگر نمی شنوم ؛ من به دنبال صدای پای بهار هستم میدانم که ارام می اید چون نم نم باران که تراوش اش را به شیشه پنجره اتاقم می بینم .

                                 ***

به حال می اندیشم که تا لحظاتی دیگر به گذشته ملحق می شود ، به اینده می اندیشم ؛ که راهش را پیاده طی خواهم کرد ، چرا که نه سواری می دهم و نه ، به انتظار سواری خواهم بود . ایستگاه های هراس را نابود کرده ام .

تنها زمانی هراس خود را از سفر از دست دادم که در اغاز یک سفر اندیشیدم :امروز با هر هراسی که روبه رو می شوم واژه اولین هراس همان اغاز سفر جایگزین ان می شود و من نمی توانم از ادامه سفر باز بایستم..... من محکوم به ادامه هستم ما محکوم به زندگی کردن هستیم .........

و باز خود و صفیه را می بینم دست به صورتم می کشد نمی دانستم که نم نم باران چشمانم هم سرازیر شدند ، تنها من می دانم دلیل این بارش بی امان را ؛ جدا شدن ا زگذشته تا چند لحظه دیگر ..... چه زود گذشت !

نه امدنم را دیدی و نه رفتنم را ؛ حتی بی خداحافظی نقطه دار

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌دوشنبه 28 اسفند1385>


سفرنو

 

چند صباهيست اشك هايم شيرين شدند

و لبخند هايم رها از قفس اندوه.
غصه هايم ديگر قصه اندوه نمي سرايند

و شكوه از خزان ،

چمن زار شوقم نمي كنند لبخندهايم از تابوت

  تاريخ ،

افسانه به خاك نشسته بيرون جسته اند و سرود واقعيت را مي سرايند.....

                            *  *   *

بهار اهنگ سفر ست
و من اهنگ سفر کردم

................!

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌سه شنبه 22 اسفند1385>


امید

 

چشمان گریان

دستان لرزان!

یه نیمه راه ، خاکی ، سرد و تاریک،

من..

اما دلی شکسته

مقصدی مرده.

با نگاه بدرقه گر و خسته،

اما ؛

نه ناامید،

سوت قطار در امیخته با فریاد من،

ترمز اظطراری ، سکوت ، دلهره ، غرور.

نمی خواهم نفر دوم باشم!

نای ادامه ندارم...

من می روم با بی دلی ام،

صدای لبخند همشیگی، لبخند کوه!

شاید پاسخ دادم.

ترمز را بکشید ؛

پیاده می شوم .

ایستاده؛

آینده در انتظارم ..............

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌سه شنبه 8 اسفند1385>

 

منوي اصلي

 
 
 

 

موضوعات

 
 
 

 

آرشيو ماهيانه

 
 
 

 

پیوندهای روزانه
 
 
 

 

پیوندها
 
 

آرشيو پيوندها

 

Design By Amirreza Keypour © 2008