بعد از مدتها باريدن بي امان آه كه آفتابي شدن چه حالي دارد بخصوص زماني كه مي بيني صاحب انرژي هسته يي شدي اين ديگر توصيفش در قالب كلملت هم نمي گنجد.........هر چند ابر و باد و آفتاب دستشان در يك كاسه است و به خيال خودشان باران را در جمع خواب زدگان مي دانند اما دريغ كه ؛ نمي دانند باران بيدار است .....!
.................................................................................................................................
خسته و كوفته روي صندلي تاكسي لم دادم. از صبح كه از خانه بيرون زدم تا حالا كه ساعت از دو بعد از ظهر گذشته چيزي نخورده بودم، نه وقت و نه اشتهايش را داشتم ؛ امتحان سخت تر از انچه بود كه فكرش را مي كردم سر جلسه مي ديدم يكي از مراقبين به دخترا مي رسونه... و حال پسرا رو حسابي گرفته بود....!
من كاري به كار كسي ندارم ورقه رو به دست استاد مي دم موقع رفتن استاد مي خنده و مي گه تو حتما مي افتي ...كاش مي توانستم جواب لبخند استاد رو بدم اما بي هيچ واكنشي بيرون مي روم.صداي هم كلاسي رو مي شنوم جزيره ايسلند.....نه باران.
توي حياط زير درختچه گل رز دراز مي كشم و به ترك پاشنه پايم خيره مي شوم به خاطر يك كتاب ساده كه مربوط به مسائل بين لمللي مي شود بايد كل شهر را زير پا بگذارم و تمام سايت هاي را زير و رو كنم اخرش هم هيچي ، حال مشكل كجاست و مقصر كيست بماند.....و جواب استاد را چي بدهم ان هم بماند.
فنجان چاي را مي نوشم و به آسمان خيره مي شوم دير زماني ست نگاهم را به آسمان امانت نداده بودم و سكوتم را حواله باغچه و فلكه زيباي حياط نكرده بودم مي شنيدم صداي گله هايشان را، مي شنيدم چه رسا و زيبا و بي ادعا نجوا مي كردن. آفتاب چه زيبا نگاهم مي كرد. بي اختيار در نگاهش به دنبال تو مي گردم يادت هست زماني تمام صداقتم رو با تمام بدي هايم به تو يادگاري دادم. عقربه هاي روي يازده و نيم و آن رودخانه و سرماي دندان شكن اش و لبخند آن كوه شاهدن....هنوز هم در خواب به اميد ديدنت هستم....
ابر آسمان را مي پوشاند و باز صداي پاي باران را به روي سنگ فرش حياط مي شنوم..... كاش مي گفتي سلام
***
حياط روشن بود
و باد مي امد
. و خون شب جريان داشت در سكوت دو .....
. اتاق خلوت پاكي است
! براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد
دلم عجيب گرفته است
: خيال خواب ندارم
خوب فكر كن
(سهراب)