تبليغاتX
<-بگذار بخوابم->
       

كاربر مهامان خوش آمديد

 

 

 

درباره

   
 

 

نويسندگان
   
 

 

آمار
 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button

 
 
 

 

 


من از مصاحبت افتاب امدم....

 

بعد از مدتها باريدن بي امان آه  كه آفتابي شدن چه حالي دارد بخصوص زماني كه مي بيني صاحب انرژي هسته يي شدي اين ديگر توصيفش در قالب كلملت هم نمي گنجد.........هر چند ابر و باد و آفتاب دستشان در يك كاسه است و به خيال خودشان باران را در جمع خواب زدگان مي دانند اما دريغ كه ؛  نمي دانند باران بيدار است .....!

.................................................................................................................................

 

خسته و كوفته روي صندلي تاكسي لم دادم. از صبح كه از خانه بيرون زدم تا حالا كه  ساعت از دو بعد از ظهر گذشته  چيزي نخورده بودم، نه وقت و نه اشتهايش را داشتم ؛  امتحان سخت تر از انچه بود كه فكرش را مي كردم سر جلسه مي ديدم يكي از مراقبين به دخترا مي رسونه... و حال پسرا رو حسابي گرفته بود....!

من كاري به كار كسي ندارم ورقه رو به دست استاد مي دم موقع رفتن استاد مي خنده و مي گه تو حتما مي افتي ...كاش مي توانستم جواب لبخند استاد رو بدم اما بي هيچ واكنشي بيرون مي روم.صداي هم كلاسي رو مي شنوم جزيره ايسلند.....نه باران.

توي حياط زير درختچه گل رز دراز مي كشم و به ترك پاشنه پايم خيره مي شوم به خاطر يك كتاب ساده كه مربوط به مسائل بين لمللي مي شود بايد كل شهر را زير پا بگذارم و تمام سايت هاي را زير و رو كنم اخرش هم هيچي ، حال مشكل كجاست و مقصر كيست بماند.....و جواب استاد را چي بدهم ان هم بماند.

 فنجان چاي را مي نوشم و به آسمان خيره مي شوم دير زماني ست نگاهم را به آسمان امانت نداده بودم و سكوتم را حواله باغچه و فلكه زيباي حياط نكرده بودم مي شنيدم صداي گله هايشان را، مي شنيدم چه رسا و زيبا و بي ادعا نجوا مي كردن. آفتاب چه زيبا نگاهم مي كرد. بي اختيار در نگاهش به دنبال تو مي گردم يادت هست زماني تمام صداقتم رو با تمام بدي هايم      به تو يادگاري دادم. عقربه هاي روي يازده و نيم و آن رودخانه و سرماي دندان شكن اش و لبخند آن كوه شاهدن....هنوز هم در خواب به اميد ديدنت هستم....

ابر آسمان را مي پوشاند و باز صداي پاي باران را به روي سنگ فرش حياط مي شنوم..... كاش مي گفتي سلام

 

                                      ***

حياط روشن بود

و باد مي امد

. و خون شب جريان داشت در سكوت دو .....

. اتاق خلوت پاكي است

! براي فكر ، چه ابعاد ساده اي  دارد

دلم عجيب گرفته است

: خيال خواب ندارم

خوب فكر كن

                                      (سهراب)

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 29 فروردین1386>


فرشته آرام باش...

 

فرشته ارام باش ارام.....

 

باز دست به قلم مي برم بي انكه بدانم چه بنويسم چه بگويم و چه از اين قلم بخواهم . صداي پاي باران را مي شنوم آرام و آهسته پشت شيشه اتاق ايستاده و باشرشر ش  زمزمه ميكند ، و مي شنوم كه نجوا مي كند تنهايم نذار . به سمت پنچره مي روم نوك قله كوه چشمك مي زند صداي لبخندش را مي شنوم صداي خدا را هم مي شنوم چند صباحي ست در اتاق حسش مي كنم اخ كه چه حس زيبايي ...!

بي اختيار به لبخندش (كوه) پاسخ مي دهم ؛  كوه نمي داند  اما كاش تو مي دانستي هميشه جات تو زندگي ام خالي  ست. يادم هست ديروز با اهل خانه به سراغش رفتم اما با پاي پياده ؛ آخر به خود قول دادم ديگر سوار نشوم چند روز در بستر بيماري بودن توان از من گرفته بود كه بتوانم از غرور روردخانه بگذرم. چشم به قله دوخته بودم  و او منتظر ؛ منتظر ندايي و اشاره يي ... در حالي كه در آغوش برادر بودم ؛ آخر تاب عبور از غرور رودخانه را نداشته و از حال رفته بودم ، بر خلاف ميل باطني ام در دامنه كوه ماندم و نتوانستم هم پاي ديگران بروم . با حسرت رفتن ديگران را به قله مي نگريستم اصرارهاي مادر براي نرفتنم كار ساز نبود ،مادر عزيز چه مي كشه از دستم مي  دانم ميدانم كاش او هم حال و روزم را مي دانست  با دوربين عكاسي ام از قله و دشت سرسبز عكس مي گرفتم و از مانيتور نتيجه شاهكارم را نگاه مي گردم كه ناگاه چشمم به عكس باران افتاد اما نه باران به اين زيباي نيست انچه مي ديدم دختري بود با گيسواني كه زير نور خورشيد مي درخشيد با لبخندي كه تمام وجودش را فرا گرفته بود انگار همين ديروز بود اخرين روز سال 85  و من با ديدن اولين غنچه گل رز در حياط بي اختيار خنديدم و برادر عكس سرزده گرفته بود اين تكه كلام من است به عكسايي كه ناگهان و بي خبر ازم گرفته مي شه ميگم :عكساي سر زده.يادم هست خيره نگاهم كرد و در حالي كه دوربين را بدستم مي داد گفت: ببين چقدر خوشكل مي شي وقتي مي خندي....و من به اين فكر مي كردم كه در مراسم عقدكننان برادر يك لبخند مي ارزيد به تمام آن همه سرخاب و سفيداب.

باز به كوه نگاه كردم  اما او فقط لبخند مي زند لبخندي كه معنايش را نمي دانستم يا مي دانم و خود را به ندانستم مي زنم كوه اين را مي داند......

 از آرامشش آرام مي شوم آرام و آرام .......

از كنار پنجره كنار مي روم به روي تخت خواب دراز مي كشم صداي زمزمه باران و صداي لبخند كوه را مي شنوم  و حضور خدا اخ كه خدا را حس مي كنم در وجودم چشمانم را مي بندم در حالي كه با خود نجوا مي كنم

فرشته آرام باش آرام ...

.......

چون

كوه !

 

                                            گرفته شده توسط باران                                  

 

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 22 فروردین1386>


آرزویم مردن در آغوش...

 

آرزویم : مردن در آغوش...

 

 

ساحل و شن های خفته در زیر پای باران ؛خسته و تنها که چشم به دریای خشمگین  دوخته با چشمانی آرام و آرام........! هر لحظه در سکوت فرو می رود و خشم دریا سر به طغیان می زند و فریادش عرش آسمان را به لرزه می اندازد و غرش رعشه انگیزش روح را قبضه می کند موج های تحریک شده اش به قصد جانش به سویش می آیند اما باران همچنان آرام با پای پرهنه و با تنی آزاد رو به سویش ایستاده و در این فکر است که چرا دریا خشمگین است ؟ ...

 باد می وزد اما آرام است انگار مبارزه یی در کار نیست به سویش لبخند می زند اما باران در سکوت فرو رفته و خیره به دریا می نگرد زنی در آغوش ساحل لخت عریان می رقصد و و زنی آزاد و بی پوشش اسب سواری می کند و بی بندو بارانه می خندد. زیبا رویانی سعی در شکستن سکوت بارانند ....

لحظه یی چشم از دریا بر می گیرد تا پاسخ دهد و باز باد می وزد و لبخند میزند و .. نماز خانه را یافتی ؟

_ پاسخش را نمی دهد همچنان آرام و آرام می نگرد ،آسمان سوراخ شده ست و آب می بارد زیر پا آب ، آسمان آب پشت سر اتاق خالی اش و تنگ ماهی چشم به راه و سبزه خندان ، و باز لبخند باد : تا چالوس سواری دادن بی انکه ردپایی بماند .....

زن عریان و لخت و بی حجاب و  زیبارویان و حال رسیدن موج تا کمر ... شستن بی امان ردپای باران و.... که ناگاه موجی او را در بر می گیرد و همه محو می شوند و باران، سبک بال و آزاد در آغوش دریا رها می شود...

در حالی که با خود نجوا می کرد:

وقتی باد وزید...

قاصدک !

رقصان به سویم بیا

اینجا قاصدک ها را دوست دارند

...

 

 

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌یکشنبه 12 فروردین1386>

 

منوي اصلي

 
 
 

 

موضوعات

 
 
 

 

آرشيو ماهيانه

 
 
 

 

پیوندهای روزانه
 
 
 

 

پیوندها
 
 

آرشيو پيوندها

 

Design By Amirreza Keypour © 2008