|
 |
تونل كودكي
|
 |
| |
چه حالي داره ، لحظه ايي كه ميتوان تنها با خريدن يك بليط تمام خاطرات كودكي؛ اين روز بي امتيا ز را يكجا زنده كرد .لحظات شيرين ازاد كردن پرنده كودكي در پيچ وخم هاي شهر بازي وقتي سوار بر قطار وحشت هستي هماني كه روزگاري از فرط ترس چشمانت را در تونل وحشت مي بستي تا مبادا لولوخورخوره قصه ها تورا نخورد واسكلت به سيخ كشيده تو را نبرد . حال من در قالب همان كودك با دوستان دوران كودكي به روي صندلي قطار وحشت نشسته ايم و بي قيد وبند از نگاه ادمها بستني قيفي مي ليسيم وهمچون كودكان در تونل از ترس جيغ مي كشيم اما دريغ كه همه خوب مي دانيم اين جيغ كشيدن ها كجا و جيغ هاي كودكي كجا !!...در بينمان تنها يكنفر است كه دستم را محكم گرفته وبا تمام وجود جيغ مي كشيد درست همانند دوران كودكي ،لحظه اي به دوران كودكي باز گشتم با اين تفاوت كه اين بار چشمانم را نبسته ام و از لولوخورخوره قصه ها نمي ترسم و پيروزمندانه به ايستگاه مي انديشيدم كه به صبا بگويم من بردم....ايستگاه قطارو تپش قلبم براي ابلاغ پيروزي كه از پيروزي هاي هيتلر و ناپلئون ... هم بالاتر بود ايستگاه از دور نمايان شد و ضربان نبضم كه به شدت مي زد، لحظه به لحظه به ايستگاه نزديكتر و من اماده پريدن از فرط خوشحالي براي دادن خبر پيروزي كه ناگهان نور شديدي در چشمانم تابيد و لحظه ايي بعد صدايي كه مي گفت ببين عكست خوب افتاده ،اين صداي سحر بود كه مرا به دنياي بزرگان باز گرداندومينا كه با كودك خردسالش مي خنديد، ديگر از آن شور وشوق كودكي خبري نبود همه رايك جا همراه خاطرات در ان تونل جا گذاشته بودم . در حالي كه سرد بودم سرد و سنگ چون جزيره ايسلند رو به صبا كردم وگفتم من چشامو نبستم ... من بردم ...
دوشنبه۴/۴/۱۳۸۶ ساعت ۸عصر مشهد
|
|
 |
|
 |
 |
|لينک ثابت| نويسنده : باران روشن
| تاريخ : چهارشنبه 6 تیر1386> |
|
 |
|
|