خیابان ها و کوچه ها چون اقیانوس بی قرار و در تلاطم بود و تورفتگی های سایه گرفته آدم هایی را در آن می خواندی که به سمت پناه گاه ها هجوم می بردند انگاری اقیانوس مجاورتی را برایش اختصاص نمی داد .
اما من و دیگری با نگاه های پیچیده در هم با قدم های بلند در اقیانوس آبی شناور ، با خنده ها و فریادها و افکاری که هیچ توجیه و انگیزه منطقی بر آن در آستین نیست و بی قید و بند و سبکسر از بوق اتومبیل ها و پسرک ها ی پشت فرمان ... در فکر یک آغاز ... اه این کلمه کوچک و ناچیز( آغاز) ممکن است به چه مسایل وسیعی بینجامد.
یاد اولین اغاز زندگی ات می افتی که هرگز نتوانستی نقطه پایان ان را بگذاری ، همچون یک کتاب بی عنوان یا یک راه بی پایان .....من نیز نتوانستم این را می دانستی ؟!
و در این بین تنها احساس است که باقی می ماند همان کلمه ایی که می توان از چیزهای بسیار ناچیز زندگی را شاد کرد و زندگی کودکانه با افکا رخواب الود را مبدل به یک خواب لذت بخش کرد که حرکت یک موج ، رنگ یک سنگ برای این لذت کفایت می کند هر چند این احساس سرکوب و له شده باشد .
و در نهایت رسیدن به خلیج آنجا که پرندگان چون خارخسک ها به وزش هوای بین دو دیوار به روی بند رخت این سو و آن سو می شوند و در سر بند نگاهای من و دیگری چنگ می زنند و روح مرده گربه توی باغچه را می بینی که بر فراز قله کوه به روی رنگین کمان تکیه کرده و سرود واقعیت ها را می سراید اینکه او هرگز بر نمی گردد....اه چه اوقات آرام و معصومانه ای برای دو احساس و نوسان بین دو مکان چه اوقاتی چه اوقاتی و چه داستان غریبی .