تبليغاتX
<-بگذار بخوابم->
       

كاربر مهامان خوش آمديد

 

 

 

درباره

   
 

 

نويسندگان
   
 

 

آمار
 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button

 
 
 

 

 


مردمانی از جنس احساس

 

گریستن در خلوت . این است آنچه که تو را از پر هم سبکتر می کند . گریه ، حجامت روح است . ما دیگران را دیر می شناسیم ، خودمان را دیرتر . صورتت مثل خط نستعلیق و بیتی از حافظ ، زیباست . اضطراب . نکند بد از آب در اید ! نکند قدر تو را نداند ! نکند یک روز ارتفاع صدایش از حقارت روحش خبر بدهد !

گمان مبر که وقتی ، پنهانکارانه دست او را در دست می گیری ، من آگاه نیستم بر اینکه چگونه برقی از انگشتان تو می جهد و حرکت می کند و به سراسر تن تا قلب می رود ، و روح را می لرزاند ...

 

اما عشق، حرف بیشتری دارد

 

به من نگو که شانه به شانه ،زیر درختان اقاقیا ، با او رفتن ، و با او حرفی برای زدن نداشتن_چرا که کلمات ، رسا نیستند _ و در امتداد سکوتی شیرین ، سکوتی سرشار از ارزوی یافتن بهترین کلام ، از این سایه به ان سایه کوچیدن ، چه لذتی دارد ... من ، خوب می دانم ...

 

اما عشق ، حرف بیشتری دارد .

چنین مپندار که من ، هرگز صدای رعد و برق غریبی را که از برخورد برق آسای دو نگاه جوان ، دو نگاه مغلوب ، دو نگاه رنگین معطر پدید می آید نشنیده ام ....به خدایی خدا قسم که من ، هنوز هم این صدا را به خوبی زمانی که ....می شنوم ...

 

اما عشق ، حرف بیشتری دارد .

هرگز به خویشتن ،و به دیگران ، مگو که آنها ، با موهای خاکستری و سفیدشان با چین های که بر پیشانی انداخته اند ، و با سخنانی که در باب مسائل معمولی و روزمره ی زندگی می گویند ، چیزی از آشفتگی درون من ، خواب های سرشار از موسیقی من ، طعم لبخندهایم ، و حرارتی که مرا می سوزاند ، نمی دانند ...

ما ، تمام این راه را ، آهسته آهسته ، صبورانه و شیفته ، دردمندانه و خم به ابر نیاورده ،رفته ییم ، و به هر چیز که در دو سوی این مسیر ،بر آسمان بالای سرمان ،و پیش روی مان قرار داشته ، نگاه کرده ییم ..

 

اما عشق ، حرف بیشتری دارد...

                                                                                یک عاشقانه ی آرام / ابراهیمی

 

 

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 25 مهر1386>


من و اتاقم

 

سهم من از زندگي تنهايي و اتاقم

سرمايه اي كه هرگز حاضر به تقسيم آن با ديگران نيستم

اتاقي كه مملو از خاطرات است

و گل رزهايي كه پشت پنجره هرروز به اميد آمدنم هستند تا شايد نيم نگاهي حواله آنها كنم

ومن اميد دارم خاطرات گذشته پلهاي آينده را بسازد...

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                          من وتنهايي اتاقم

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌سه شنبه 3 مهر1386>

 

منوي اصلي

 
 
 

 

موضوعات

 
 
 

 

آرشيو ماهيانه

 
 
 

 

پیوندهای روزانه
 
 
 

 

پیوندها
 
 

آرشيو پيوندها

 

Design By Amirreza Keypour © 2008