سنگینی برف کولاک می کرد . زمین سرد ، آسمان مملو از خشم و قلب سخت از اندوه و وهم .انگار هیچ یک سر اشتی با طبیعت را ندارند درختان در هم پیجیده ،شکسته ،
منزوی از سکوت دهشتناک غرش آسمان و باران در میان این سن کولاک خود نمایی می کردو قطره قطره از خشم طبیعت در زمین فرو می رفت گویی هرگز قصد بیرون امدن را ندارد.
پرنده کوچک دیگر از رمق افتاده بود و یارای مقابله با این جماعت در هم کوبیده را نداشت پشت سر نگریست اری راه پیش را ندارد و راه پس را هم .. اما در قلبش چراغی سو سو می کرد که راهنما راهش بود قوت قلبش ، قلبی که از شوق دیدار می تپید ، تپشی که زخم سوزناکش را به باد می سپارد امید جلو رفتن را با بالهای شکسته را به او می داد . همچنان خود را به زمین می کششاند و خطی به سرخی دانه های انار از تلاشش بر زمین یخ بسته نقش می بست چشمانش دیگر سویی نداشت اما چراغ امید همچنان می درخشید .
از دور نور امید نمایان شد او تلاش می کرد تلاش اما نه انگار زمان متوقف شده بود..هر لحظه کلبه نزدیک تر می شد ضربان قلبش بیشتر و روزنه نوری که از کلبه نمایان بود تصویر زندگی را برایش تداعی می کرد تصویر عشق ، تصویر مهر ، تصویر امید .. با قلبی از جا کنده به درون کلبه نگریست ..مرد با چشمانی درخشان به زن زل زده بود و سیخی که پرنده ای به سلابه کشیده و بریان در دستش بود چشم را خیره می کرد و قلب را خاموش .و ناگهان آسمان سکوت کرد زمان ایستاد
زندگی خاموش و کلمه دوستت دارم در فضا پیچید ...