بابا لنگ دراز عزیز سلام
شبی ارامی ست .گاهی صدای پای نسیمی آرام را در میان شاخه های در ختان در هم پیچیده حیاط می شنوم اما با هیاهوی بوق زندگی ماشینی چون اهی بر شیشه محو می شود . به در ختان نگاه می کنم یاد حرف هایمان می افتم نمی دانم یادت هست یا نه؟ ؛ گفتی : رشته ام به چوب نیاز دارد گفتم حیاط خانه مان پر از درخت است و تو خندیدی هنوز آن شب پاییزی با صدای باد شدید و خش خش برگها که یکی یکی بر زمین ولو می شدند و جان می دادند را یادم هست
امشب شب تابستانی ست و از ان شب خیلی می گذرد ، ذهن ما ادم ها عجب چهار دیواری جالبی دارد همه وقایع دست نخورده گویی همین دیروز اتفاق افتاده در ان جای دارند چه خلقتی هستیم و خود خبر نداریم . داشتم می گفتم امشب بر عکس آن شبهای پاییزی آرام است گاهی صدای گریه کودکی این سکوت را می شکند پارک را که یادت هست آن درخت چنار وسط پارک ، آه که چه منظره زیبایی دارد این درخت ؛ ارام و با وقار قد علم کرده آن قدر شاخه هایش متواضع اند که گویی می خواهند بر قدم گاهت بوسه زنند .
بابی عزیز نمی دانم حالا کجایی و چکار می کنی اما من همان جای همیشگی هستم شهر فرشته ها را می گویم اما این بار در شهر چشم هایم را شستم و جور دیگر نگاه می کنم همان طور که به من آموختی . می دانم مدتی استاد دانش آموزی چون من بودن سخت است طاقت فرسا ،خوب پیش رفتیم اما دانش آموزت نتوانست پایان نامه موفقی رو ارائه بده و روفوزه شد انسان جایز الخطاست اما جای جبران هم در کنارش همیشه است . دوباره رو همون پایان نامه کار می کنم فقط فرقش اینه که این بار تنهایم اما درس های بابایم و استادم را خوب یاد گرفتم و یکی یکی لباس عمل می پوشانم و می دانم و ایمان دارم که چنان پایانی رو ارائه دهم که تمام فرشته های شهر بهت زده بایستند و من آزاد در حالیکه تک تک آن درس ها را لمس کرده و با پای برهنه در ساحل قدم زده و با تمام وجود خود را به دریا بسپارم و زمینی شوم ، اره بابا منتظر اون روز پیروز باش .
بابا هر هفته منتظر نامه هایم باش . راستی تولدم رو که یادت نرفته ...11 مرداد .
دخترت بارونی