|
 |
نامه های هفتگی بابا لنگ دراز
|
 |
| |
رهگذران راه را برای روحانیون باز کرده ، تاج گلها را می شمردند و در حال حرکت علامت صلیب را روی سینه هایشان رسم می نمودند بعضی از این رهگذران کنجکاو سوال می کردند چه کسی به خاک سپرده می شود ؟
بوریس پاسترناک
کتاب را می بندم و از پنجره به بیرون به قله کوه خیره می شوم نمی دانم چند روز است اما مدتی ست طولانی که روی تخت خواب بستری هستم هر زمان که به قله خیره می شوم یاد داستانی می افتم که برایم تعریف کردی . قصه ان مردی که با دو کوزه پر از آب به قله می رود غافل از این که یکی از کوزه ها ترک خورده و اب از آن چکه می کند مرد وقتی به قله می رسد و کوزه خالی می بیند ... اما هنگام باز گشت متوجه می شود که از چکه های آب گیاهانی روی زمین سنگی رویش کرده یادم هست من گفتم ان کوزه شکسته من هستم که مرا حمل می کنی و تو اخم کردی و گفتی دختر رویش گیاه را از یاد بردی ؟ راستش هر زمان که در بیماری به سراغم می آید تنها این خاطرات هست که باعث می شود سر سختانه و با آرامش با آن مقابله کنم و یقینم هر روز که با لبخند به زندگی بیدار می شوم به پنجاه درصد زندگی بیشتر می شود و گیاهان بیشتری را می بینم که می رویند و زندگی ام را سر سبز می کنند |
|
 |
|
 |
 |
|لينک ثابت| نويسنده : باران روشن
| تاريخ : پنجشنبه 19 شهریور1388> |
|
 |
|
|