تبليغاتX
<-بگذار بخوابم->
       

كاربر مهامان خوش آمديد

 

 

 

درباره

   
 

 

نويسندگان
   
 

 

آمار
 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button

 
 
 

 

 


نامه های هفتگی به بابا

 

نمی دانم با پل یه طرفه چه باید کرد؟

نمی دانم چطور حرف ها و اشک ها و خنده هایم را به گوش ات  برسانم

نمی دانم چرا چشمهایت را بستی و منو فراموش کردی

نمی دانم چرا با دستانت لحظه لحظه خاطراتمان را پاک می کنی

نمی دانم چرا تحریم عاطفه ات به پایان نمی رسد

نمی دانم چرا بابا دیگر آب نمی دهد

نمی دانم چرا بابا نان نمی دهد

نمی دانم چرا بابا نمی پرسد؛ خبری از نامه هایت نیست

نمی دانم چرا بابا دیگر بابا نیست

نمی دانم چرا بابا ، نا گاه آهنگ سفر کرد

نمی دانم چرا نمی توانم تا سال آینده صبر کنم تا شاید تولدی شود بابا حالی بپرسد

نمی دانم چرا بابا از شهر فرشته ها خبر نمی گیرد

 نمی دانم چرا بابا به خوابم نمی آید

 نمی دانم چرا خداوند آنانی را که بابا را از من می گیرند از کره زمین نمی گیرید

نمی دانم کی این نمی دانم هایم به پایان می رسد

نمی دانم کی :بابا در زیر باران می آید

نمی دانم کی :با آمدن بابایم کلبه احزانم گلستان می شود

 

نمی دانم چرا بابا نمی  بپرسد دخترم کجایی ؟

 

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 13 آبان1388>


نامه های هفتگی بابا لنگ دراز

 

بابا لنگ دراز عزیز سلام

شبی ارامی ست .گاهی صدای پای نسیمی آرام را در میان شاخه های در ختان در هم پیچیده حیاط می شنوم اما با هیاهوی بوق زندگی ماشینی چون اهی بر شیشه محو می شود . به در ختان نگاه می کنم یاد حرف هایمان می افتم نمی دانم یادت هست یا نه؟ ؛ گفتی : رشته ام به چوب نیاز دارد گفتم حیاط خانه مان پر از درخت است و تو خندیدی هنوز آن شب پاییزی با صدای باد شدید و خش خش برگها که یکی یکی بر زمین ولو می شدند و جان می دادند را یادم هست

امشب شب تابستانی ست و از ان شب خیلی می گذرد ، ذهن ما ادم ها عجب چهار دیواری جالبی دارد همه وقایع دست نخورده گویی همین دیروز اتفاق افتاده در ان جای دارند چه خلقتی هستیم و خود خبر نداریم . داشتم می گفتم امشب بر عکس آن شبهای پاییزی آرام است گاهی صدای گریه کودکی این سکوت را می شکند پارک را که یادت هست آن درخت چنار وسط پارک ، آه که چه منظره زیبایی دارد این درخت ؛ ارام و با وقار قد علم کرده آن قدر شاخه هایش متواضع اند که گویی می خواهند بر قدم گاهت بوسه زنند .

بابی عزیز نمی دانم حالا کجایی و چکار می کنی اما من همان جای همیشگی هستم شهر فرشته ها را می گویم اما این بار در شهر چشم هایم را شستم و جور دیگر نگاه می کنم همان طور که به من آموختی . می دانم مدتی استاد دانش آموزی چون من بودن سخت است طاقت فرسا ،خوب پیش رفتیم اما دانش آموزت نتوانست پایان نامه موفقی رو ارائه بده و روفوزه شد انسان جایز الخطاست اما جای جبران هم در کنارش همیشه است . دوباره رو همون پایان نامه کار می کنم فقط فرقش اینه که این بار تنهایم اما درس های بابایم و استادم را خوب یاد گرفتم و یکی یکی لباس عمل می پوشانم و می دانم و ایمان دارم که چنان پایانی رو ارائه دهم که تمام فرشته های شهر بهت زده بایستند و من آزاد در حالیکه تک تک آن درس ها را لمس کرده و با پای برهنه در ساحل قدم زده و با تمام وجود خود را به دریا بسپارم و زمینی شوم ، اره بابا منتظر اون روز پیروز باش .

بابا هر هفته منتظر نامه هایم باش . راستی تولدم رو که یادت نرفته ...11 مرداد .

دخترت بارونی

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌سه شنبه 6 مرداد1388>


 

  • با سلام خدمت دوستان عزیزم بعد از مدتها می تونم دوباره به جمع دوستان بیام
  • باید بگم خیلی دلم تنگ شده بود  نمی دونستم این محیط مجازی این قدر ها ادم رو پای بند می کنه که حتی بعد از ۷ ماه دوری اما بازم نتونی فراموشش کنی .. شاید این محیط مجازی باشه اما مردمانش نیستن ...
  • امشب ان هستم شاید تا دیر وقتها شاید برای همیشه.....
  •  منتظر دوستان

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 24 تیر1388>


تقدیم به بابا لنگ دراز

 

سنگینی برف کولاک می کرد . زمین سرد ، آسمان مملو از خشم و قلب سخت از اندوه و وهم .انگار هیچ یک سر اشتی با طبیعت را ندارند درختان در هم پیجیده ،شکسته ،

 

منزوی از سکوت دهشتناک غرش آسمان و باران در میان این سن کولاک خود نمایی می کردو قطره قطره از خشم طبیعت در زمین فرو می رفت گویی هرگز قصد بیرون امدن را ندارد.

 

پرنده کوچک دیگر از رمق افتاده بود و یارای مقابله با این جماعت در هم کوبیده را نداشت پشت سر نگریست اری راه پیش را ندارد و راه پس را هم .. اما در قلبش چراغی سو سو می کرد که راهنما راهش بود قوت قلبش ، قلبی که از شوق دیدار می تپید ، تپشی که زخم سوزناکش را به باد می سپارد امید جلو رفتن را با بالهای شکسته را به او می داد . همچنان خود را به زمین می کششاند و خطی به سرخی دانه های انار از تلاشش بر زمین یخ بسته نقش می بست  چشمانش دیگر سویی نداشت اما چراغ امید همچنان می درخشید .

از دور نور امید نمایان شد او تلاش می کرد تلاش اما نه انگار زمان متوقف شده بود..هر لحظه کلبه نزدیک تر می شد ضربان قلبش بیشتر و روزنه نوری که از کلبه نمایان بود تصویر زندگی را برایش تداعی می کرد تصویر عشق ، تصویر مهر ، تصویر امید .. با قلبی از جا کنده به درون کلبه نگریست ..مرد با چشمانی درخشان به زن زل زده بود و سیخی که پرنده ای به سلابه کشیده و بریان در دستش بود چشم را خیره می کرد و قلب را خاموش .و ناگهان آسمان سکوت کرد زمان ایستاد 

زندگی خاموش و کلمه دوستت دارم در فضا پیچید ...

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 24 تیر1388>


عنوان با شما

 

 

سکوت قبل از فریاد

لب های بسته ،

اذهانی پر از مکر حیله

 

چهر های در پس صورتک های روشن و پاک

ویرانی دل های ساده و معصوم

 

سوء استفاده ، سوءظن ؛

در هم ، گرگ و ادم

...شلیک به انسانیت...

.......................

.اینجا اخر خط است.

 

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌سه شنبه 2 مهر1387>


تولد یک فرشته

 

سه شنبه ، نه مژده ای شروع دارد نه نشاط پایان ، نه سهمی از ابتدا ، و نه دانگی از انتها . نه راهی سربالا ، که به امید رسیدن به قله ای بتوان نفس زنان و کوفته پیمودش ، نه سرازیر است که شادی ترک قله را با شوق رسیدن به خانه و زمین گذاشتن کوله و کندن پوتین های چسپیده به پا و باز کردن دگمه های باد گیر و دراز کردن آسوده پاها در خود داشته باشد . قله هم ، اما ، نیست . ( یادت باشد که من ، زندگی  را ،نه ، به میل خود ، بلکه با اراده خدا با سه شنبه آغاز کردم ؛ اما همیشه چنین نیست . ) پس به داد سه شنبه ها باید رسید . آن را چنان لبریز کنیم که به درون چهار شنبه ها سر زیر کند و ار آنجا ، چکه چکه ، به درون کاسه آبی پنج شنبه ها بچکد . سه شنبه ها را ،  باید در یازده مرداد علی رغم همه گرفتاریهای که دارم ، با دیداری پر طراوت ، تازه و شاداب کنم : سری به آن خونه باغ  کوچک کودکی بزنم که بنای قدیمی دارد ، که همیشه از درونش صدای گریه بچه ها می آمد ، و صدای فریاد هایشان ، و صدای تشر. و فریادهای مادر، در آمیخته با سکوت انتظار  اطارفیان که در چشمان و لبانشان نقش بسته بود و صدای گریه نوزاد و تولد یک فرشته...

 

(الهام گرفته از نوشته های نادر ابراهیمی )  

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌جمعه 11 مرداد1387>


بگذار بخوابم....

 

چقدر برای دیگران زجرآور و غیر قابل تحمل می شوم ، می دانم ؛ خوب می دانم و با آن اشنایم به اندازه اشنایی با درد .

باز بیماری به سراغم آمده و مرا به بستر می خواند ؛ خدا می داند تا چه زمان هماغوشی اش را باید تحمل کنم . گل های سرخ و سپید رز حیاط میدانند چقدر تلخ می شوم وقتی در بسترم ، تلخ به تلخی قهوه ای که برادر می خورد به تلخی گل های بهار نارنج.... به تلخی تمام آ دم های تلخ دنیا.

به خواستم مادر تخت خواب را به کنار پنچره برده . از او می خواهم غبار باران زده شیشه پنچره را به اندازه کف دست بزداید ؛ فقط به اندازه کف دست نه بیشتر چرا که فقط می خواهم قله کوه را از پس دیوارهای سر به فلک کشیده حیاط ببینم نه دیگر یها را ....

از دیوار منتفرم از دیگری بیزارم...

صدای پسرک همسایه به گوش می رسد رسا می خواند : یار دبستانی من ...هم دم ....بغض منی و اه منی...

دلم برای فولدری که نامش دست نوشته های فرشته ست تنگ شده ؛ دست نوشته و کامنت ها ؛ انهایی که فرستادند و فرستادم و انهایی که هرگز نفرستادم ... همه را دوست دارم ، بخصوص انهایی که هرگز فرستاده نشدند و تا ابد به خواب رفتند.

باز صدای پسرک : چوب الف بر سر ما ... حک شده اسم من و تو ....

کم کم تنم را رها می کنم ... باز صدا می اید : روی تن این تخته سیاه... دیگر صدا یی نمی شنوم و ناگهان سبک بال می شوم و تخته سیاه را می بینم که به دو نیم می شود .... غمی مرا فرا می گیرد ... از سنگین شدن دوباره بیزارم ...دوباره ها را نمی خواهم .

می خواهم سبک بال بمانم

بگذار بخوابم ....

خداحافظ .

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌شنبه 29 اردیبهشت1386>


من از مصاحبت افتاب امدم....

 

بعد از مدتها باريدن بي امان آه  كه آفتابي شدن چه حالي دارد بخصوص زماني كه مي بيني صاحب انرژي هسته يي شدي اين ديگر توصيفش در قالب كلملت هم نمي گنجد.........هر چند ابر و باد و آفتاب دستشان در يك كاسه است و به خيال خودشان باران را در جمع خواب زدگان مي دانند اما دريغ كه ؛  نمي دانند باران بيدار است .....!

.................................................................................................................................

 

خسته و كوفته روي صندلي تاكسي لم دادم. از صبح كه از خانه بيرون زدم تا حالا كه  ساعت از دو بعد از ظهر گذشته  چيزي نخورده بودم، نه وقت و نه اشتهايش را داشتم ؛  امتحان سخت تر از انچه بود كه فكرش را مي كردم سر جلسه مي ديدم يكي از مراقبين به دخترا مي رسونه... و حال پسرا رو حسابي گرفته بود....!

من كاري به كار كسي ندارم ورقه رو به دست استاد مي دم موقع رفتن استاد مي خنده و مي گه تو حتما مي افتي ...كاش مي توانستم جواب لبخند استاد رو بدم اما بي هيچ واكنشي بيرون مي روم.صداي هم كلاسي رو مي شنوم جزيره ايسلند.....نه باران.

توي حياط زير درختچه گل رز دراز مي كشم و به ترك پاشنه پايم خيره مي شوم به خاطر يك كتاب ساده كه مربوط به مسائل بين لمللي مي شود بايد كل شهر را زير پا بگذارم و تمام سايت هاي را زير و رو كنم اخرش هم هيچي ، حال مشكل كجاست و مقصر كيست بماند.....و جواب استاد را چي بدهم ان هم بماند.

 فنجان چاي را مي نوشم و به آسمان خيره مي شوم دير زماني ست نگاهم را به آسمان امانت نداده بودم و سكوتم را حواله باغچه و فلكه زيباي حياط نكرده بودم مي شنيدم صداي گله هايشان را، مي شنيدم چه رسا و زيبا و بي ادعا نجوا مي كردن. آفتاب چه زيبا نگاهم مي كرد. بي اختيار در نگاهش به دنبال تو مي گردم يادت هست زماني تمام صداقتم رو با تمام بدي هايم      به تو يادگاري دادم. عقربه هاي روي يازده و نيم و آن رودخانه و سرماي دندان شكن اش و لبخند آن كوه شاهدن....هنوز هم در خواب به اميد ديدنت هستم....

ابر آسمان را مي پوشاند و باز صداي پاي باران را به روي سنگ فرش حياط مي شنوم..... كاش مي گفتي سلام

 

                                      ***

حياط روشن بود

و باد مي امد

. و خون شب جريان داشت در سكوت دو .....

. اتاق خلوت پاكي است

! براي فكر ، چه ابعاد ساده اي  دارد

دلم عجيب گرفته است

: خيال خواب ندارم

خوب فكر كن

                                      (سهراب)

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌چهارشنبه 29 فروردین1386>

 

منوي اصلي

 
 
 

 

موضوعات

 
 
 

 

آرشيو ماهيانه

 
 
 

 

پیوندهای روزانه
 
 
 

 

پیوندها
 
 

آرشيو پيوندها

 

Design By Amirreza Keypour © 2008