نمی دانم با پل یه طرفه چه باید کرد؟
نمی دانم چطور حرف ها و اشک ها و خنده هایم را به گوش ات برسانم
نمی دانم چرا چشمهایت را بستی و منو فراموش کردی
نمی دانم چرا با دستانت لحظه لحظه خاطراتمان را پاک می کنی
نمی دانم چرا تحریم عاطفه ات به پایان نمی رسد
نمی دانم چرا بابا دیگر آب نمی دهد
نمی دانم چرا بابا نان نمی دهد
نمی دانم چرا بابا نمی پرسد؛ خبری از نامه هایت نیست
نمی دانم چرا بابا دیگر بابا نیست
نمی دانم چرا بابا ، نا گاه آهنگ سفر کرد
نمی دانم چرا نمی توانم تا سال آینده صبر کنم تا شاید تولدی شود بابا حالی بپرسد
نمی دانم چرا بابا از شهر فرشته ها خبر نمی گیرد
نمی دانم چرا بابا به خوابم نمی آید
نمی دانم چرا خداوند آنانی را که بابا را از من می گیرند از کره زمین نمی گیرید
نمی دانم کی این نمی دانم هایم به پایان می رسد
نمی دانم کی :بابا در زیر باران می آید
نمی دانم کی :با آمدن بابایم کلبه احزانم گلستان می شود
نمی دانم چرا بابا نمی بپرسد دخترم کجایی ؟