تبليغاتX
<-بگذار بخوابم->
       

كاربر مهامان خوش آمديد

 

 

 

درباره

   
 

 

نويسندگان
   
 

 

آمار
 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button

 
 
 

 

 


اتاق از نور ماه روشن است !

 

اتاق از نور ماه روشن است . موهایم روی صورتم ریخته است و بازویم روی فرش ولو شده است . زانویم از زیر دامن تنگ و مشکی ام بیرون زده است . سرم را روی زانویم می گذارم  و چشم هایم را می بندم ، خوابم نمی برد . بلند می شوم و راه می روم ، آن شب هم نمی توانستم چشم روی هم بگذارم . دهانم خشک شده بود قطره ای باران می خواستم تا لب هایم را تر کنم هوا می خواستم . چشم هایم را روی هم فشار دادم ، صدای باران را می شنیدم که با شدت بر سقف خاطراتم می کوبید نفسم بند آمد . .....

اولین باری که به خانه ام آمدی ؛ دست های باز ، نگاه مات  چیزی یادم نمی رود توده متحرکی بودند که از فاصله دور احساس می شدند ولی آن سکوت غافلگیرکننده را در آشپزخانه هنوز هم احساس می کنم . از ایمان حرف زدی که مرد بدون ایمان مثل ماهی بی استخوان است و زن ذاتا حسود.....

شنیدن این کلمه از تو مثل پیدا کردن عطر در میان صد تا شیشه دارو بود .! تو در یک کلمه گفتی :"روح را "

بلند می شوم و کنار پنچره می ایستم قله را نمی بینم سرم را به شیشه تکیه می دهم و به این فکر می کنم که حتی یک تکه چوب تو خالی هم می تواند تکیه گاه باشد اگر چه قله ناپدید شده باشد . آن شب را به خاطر می آورم که به خانه ات آمدم و تو رفتی تا برایم قهوه و با شیر بیاوری و من سخت تعجب کردم وقتی کتاب تعبیرخواب را زیر بالشت دیدم دانستم که آموزش در این خانه تعطیل است و عشق هم برای اهالی این خانه آیین بود نه تجربه شخصی . برای همین وقتی آن شب به خانه ات آمدم دستپاچه شدی ....! .

            بعد ار آن شب مادام آن فرد نا شناس در وجودم می گفت: همه چی کات . و حال می گوید: اگر علاقه اش واقعی باشد بر می گردد و من گفتم " علاقه اش واقعی است ولی نمی تواند " . خدایا لعنت بر من که بعد از شصت سال  معنی  هر چیز را می فهمم .

داشتم از آن شب که به خانه ام امدی می گفتم که یکباره آن همه عقل و منطق دود شد و هوا رفت و تو دیوانه شدی آنقدر که زمین زیر پایمان لرزید و من غرق سکوت غافلگیر کننده شدم  و تو گفتی مگر لالی .. و من نمی توانستم به تو بگویم دیوانه ...! .

نزدیک های صبح  بلند شدم و نشستم و دور برم را نگاه کردم تا اتفاق های شب قبل را به خودم به جسمم که چیزی را حس نمی کرد ربط بدهم ، نمی دانم چرا تو را به خانه ام راه داده بودم توی که می گفتی : زندگی فورمالیته است و می توانیم باز هم با هم باشیم _ سرت داد کشیدم که من معشوقه ات نیستم ... گفتی "  از زنی خوشم می آید که موقعیت ها را خوب بفهمد " گفتم که منظورت را نمی فهمم و دستم را عقب کشدم . گفتی "مثلا در آشپزخانه یک کدبانو باشد در اتاق پذیرایی مثل یک خانم نه یک آشپز در اتاق مطالعه یک زن متفکر ودانا ودر اتاق خواب مثل یک  " حرفت راتند قطع کردم " مثل یک هرزه " . از حرفم جا نخوردی با خستگی گفتی " زنی که فکر می کند دراتاق خواب باید دانشمند و فیلسوفانه باشد احمق است ".و همه آن حفاظت ها کنار رفت ......

و زندگی یک فورمالیته است که این آخرین حرفت بود با ان زیر شلواری قهوه ای هنوز جلوی چشمم هستی و همان هیس هیس کردن ها ، یک لحظه نغمه متفاوتی را در میان گریه هایم شنیدم و توانائی این را پیدا کردم که برای همیشه از تو صرف نظر کنم ولی فقط یک لجظه بود چرا که تصور می کردم آدم ها می توانند در ذهن بی آنکه دست یکدیگر را لمس کنند عاشق همدیگر شوند . حتی با دیدن فیلم شهر فرشته ها ....

گفتم " او دارد زندگی اش را می کند ولی من نمی توانم ". گفتی " می توانی با جوانی ات با زیرکی و هوشیاری ات " اما اگر من زرنگ بودم سرم کلاه نمی رفت ؟. گفتی : واقعا این طور فکر می کنی تو تیز تر از این حرفایی. همه چیز را می بینی حتی کلاه را . آری اعتراف می کنم که دیدم از مدت ها پیش ولی انقدر اراده نداشتم که به موقع کنار بکشم.درب  اتاق را آهسته کیپ می کنم سردم است بعد از تو همیشه سردم بوده است . گرمای قطره ای را در چاله چشم احساس می کنم و گفتم " او می تواند چرا من نتوانم ".

                                                                                                  "تبت "

 

  بيان انتقادات و پيشنهادات

|لينک ثابت|  نويسنده :‌  باران روشن | تاريخ : ‌شنبه 24 فروردین1387>

 

منوي اصلي

 
 
 

 

موضوعات

 
 
 

 

آرشيو ماهيانه

 
 
 

 

پیوندهای روزانه
 
 
 

 

پیوندها
 
 

آرشيو پيوندها

 

Design By Amirreza Keypour © 2008